از این صحرای خونین دل رمیده آهوی وحشی


سوار باد پیمایان ز مقصد سوی یار آید
به جعد مشک نابش بسته گویی و به دار آید

الا ای باد فروردین دلت خوش باد و رویت خند
که قند لب شکر روزی چو سروستان نگار آید

از این صحرای خونین دل رمیده آهوی وحشی
بهارم جلوه رویم به یک آهم سوار آید

شکستی استخوان چونان که تار پرده ای بشکست
خمار آلوده چشمم نوایی آشکار آید

در این زندان تن گشتم پلاسیده چو یک ارزن
که شاید مرغک راهم به دیده اشکبار آید

پرنده مرغک جانم چه شد ماندی به دور از من
شکستی بند بندم را که یارم سوگوار آید

در این بستان سرای عشق نمودی جلوه حسنت
که شب از روز نشناسم به غمخواری بهار آید


[ بازدید : 49 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 9:05 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

ماه شب صورت دل نغمه من آن تو شد


گل شب بوی منی ای سمن باده فروش
لحظه ای خود بنشین با من کباده فروش

که فروشم همه یک گشت به پیمانه می
تا بدیدم رخ مدهوش توی باده فروش

سینه از تاب تو آرام ندارد جوشی
از رگ خون زند آوای ره جاده عروش

ماه شب صورت دل نغمه من آن تو شد
خرقه زهد بکندم که دهی باده نوش

شیخ راهی به خرابات دعایی گفتم
از خود آزرده نهان گشته شدم شاهد یوش


[ بازدید : 53 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 9:03 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

شکست نور به پا شد سکوت نور شکست


در این دیار خموشان چه جای تعزیری
که نیست سالک عاشق گرفته تعویذی

کدام طرف ببندم که آشنای حبیب
به جرعه راه برندم چه تحفه پرهیزی

قلم نگارش دل گشت در کویر سکوت
چه غمزه نیست بهانه به هیمه تقریری

شکست نور به پا شد سکوت نور شکست
به نغمه خنده گشود و به گریه تدبیری

الا سپیده سیاهم ز دست مفتی عشق
چه خنده ها که به گریه کشانده توفیری


[ بازدید : 48 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 9:01 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

برو ای غنیمت عمر به نگاه اشک دلبر


غم دل ربود عقلم به در آمدم پگاهی
به عیان بدیدم آن گاه برآمد آفتابی

شب هجر در فراقش غم دل ربودم آری
به صد حیف ماه رفت و به سر آمد آشنایی

برو ای غنیمت عمر به نگاه اشک دلبر
سر و سینه ده که باری بدهد تو را نوایی

قفس سکوت بشکست و نیامد اذن جانی
چه کنم که نیست دارد قفس شکسته آهی

ولیا چه خوش سعادت جلو رهت نهادم
به خود آی تا ببینی ره دل کجاست راهی


[ بازدید : 51 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 9:00 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

چه مبارک نفسی بود دم عیسی صبح


سال ها خسته جام می میگون دهنت
عقل دل برد به صحرای جنون هر سخنت

چشمه نور دمیده است شعاع خورشید
بر وجودی که خمیده است درخت چمنت

چه مبارک نفسی بود دم عیسی صبح
آن دمی که همه مستانه ز سمت یمنت

به نگاهی که کند روشن چشم یوسف حسن
جلوه هجر وصال است مهنا حسنت


[ بازدید : 49 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:58 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

ندا رسید که ای موسیا چه خوش آیی


کلیم سا به در دیر رفته ام شاید
دوا و مرهم جان را شفا کنم آید

درخت طور به رقص آمده چو بیدی لرز
ز جا پریدم و دیدم تلالو آراید

ندا رسید که ای موسیا چه خوش آیی
به وادی القدس این جا تهجدی باید

حق از حقیقت قدس آمد و شجر تقدیس
مقام قرب سزاوار و نور دل زاید

انا الحقی که ز تسبیح دوست گشته صفا
ولی به همره دل می برد بیاساید


[ بازدید : 41 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:57 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

سینه آه مرا به دبستان الست


باز کن پنجره را تا که آهی بکشم
نفس سینه شکست خط راهی بکشم

خانه سوز مرا دل و دلبر دانند
خانه دوش چه شد ره شاهی بکشم

سینه آه مرا به دبستان الست
علم الاسما داد شط داهی بکشم

همه از سوز غم اند عاشقان تشنه لب
شب پره خنده کنان شمع واهی بکشم


[ بازدید : 48 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:55 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

گریه شمع ز بی همتی ما خون است


ساقیا خنده مرغ چمن اینک با ماست
که به هر در برسم صحبت میخک با ماست

ما به این دیر به تسبیح و دعا آمده ایم
خنده صبح نیاز و غم پیچک با ماست

گریه شمع ز بی همتی ما خون است
لاله خونین کفن عاشق ریدک با ماست

حال و روزت غم بی حرمتی سروستان
به تماشای نگاهت دل ریسک با ماست

آری ای مرغ نصیب دل بیماری عشق
هجر دریاست که راه نی سوتک با ماست


[ بازدید : 48 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:54 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

ما را نگاه دوست در این پهن دشت راز


ساقی ز بارگاه نوای سماع رسد
بر قلب ره سپرده سلام صناع رسد

ما را نگاه دوست در این پهن دشت راز
وابسته دور کرده بنای رقاع رسد

میرابه خیال جمال سهی قدان
بر پرده کرده لحظه صبح رضاع رسد

طفلی که عصمت است اکابر ز جور رنج
پژمرده گشته بوته گل از رعاع رسد

خاطر نگشت زمزمه مرغ لامکان
ما را به قرب راهی و اذن از وداع رسد


[ بازدید : 52 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:52 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

سامری با چشم بسته کرد سودای خیال


ساغر می در حریم عشق غوغا می کند
ساقی می جز خریداری چه سودا می کند

روی دلدارت پریچهر رنگ می بازد چو می
گل ز باغ گلستان هر لحظه آوا می کند

عندلیب عرف از پرده برون آورد می
نغمه گل لحظه لحظه سوز یلدا می کند

سامری با چشم بسته کرد سودای خیال
موسیا از عشق دل وارسته رسوا می کند

در حریم دوست یاران خیمه باطل رواست
آشنا ساز ازل خود را هویدا می کند


[ بازدید : 47 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:51 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

آفتاب ازل از پرده در آ


علم آموز ازل گشته اسیر
می رود خانه به خانه چو اثیر

خاکدان تیره شود چون دلگیر
علم آن نیست تو را ابن کثیر

آتش عشق ندارد شمشیر
خامه کام دهد قصه پیر

ساکن کوی چه دارد چه کند
پرده پوشی رود ار راه به نیر

خنده مصلحتان را چه کنم
خامه در رقص کمانگیر به تیر

می زند ضربه خود را چون باد
راحتی نیست تو را پنجه شیر

علم آموز نشد غرقه دیر
راه دل را بگرفت چون شب میر

آفتاب ازل از پرده در آ
کن منور دل ما از زنجیر

والی دیر نشد خسته پیر
تا نگوید سخنش هست تدبیر


[ بازدید : 11 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:49 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

کشش وجود طی شد ره دل گرفت منزل


چه کنم نگاه حسنت دل آتشین دارد
قسمت که چشم مستت خط آذرین دارد

به خدای خود پناهم چه توان حریم ماهت
به هلال سرخ ماند تب آهنین دارد

کشش وجود طی شد ره دل گرفت منزل
به سمای دل نگاهی دل آرشین دارد

ملک و ملک نشانی ز درون چشمه ساری
خبری ندارد از عشق ره عاشقین دارد

به نگاه مستت ای جان ره والی جهانی
ز حریم دل برون شد که سرای چین دارد


[ بازدید : 10 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:47 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

سر خود داشت فلک رو به ملک گفت ولی


در نمازم سر سودای تو بر یاد آمد
آتشی بود که در سجده به فریاد آمد

صورت ماه جبین برد سماوات یقین
واله و شیفته از هر جهت امداد آمد

چه سری بود که محراب به وجد ازلی
به مناجات ربوبی سر خود داد آمد

سر خود داشت فلک رو به ملک گفت ولی
نفس باد نسیم از بر ما شاد آمد

به تجلی همه در رقص خدا را جویان
که در آیینه جسمم رخ اوتاد آمد

چه نمازی که نیاز دل محرابه عشق
سوزش شمع به یاد دل حداد آمد


[ بازدید : 10 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:43 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

در این بستان سرای دل سرودم نغمه ویدا


الا ای عاقل دل ها دمی پر ساز جام ما
که یک لحظه بیارایم ضمیر واله دانا

تو پر کن جام مسکینم صفا بخش جام گل بویم
ببیند بند بند جسم شمیم هاله زیبا

در این بستان سرای دل سرودم نغمه ویدا
محب دوست بیدارم نوا ده ناله دردا

تو راه جنت المأوا ره وادی منزل ها
سریر مملکت خواهی رها ده ژاله سودا

نگاه دوست دوری کن زوال دل روا باشد
چو گل پرپر شود حسنش فنای دوست پا بر جا


[ بازدید : 10 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:42 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

در مسیر جاده سینای عشق


خاطر دل را هویدا می کنم
ماهتاب شهره غوغا می کنم

در کویر سینه دشت بلا
اشک غم را زود سودا می کنم

در پس دیواره پاک وفا
خنده شب را نظارا می کنم

آهوی دشت جنون سینه را
روز و شب تصویر بینا می کنم

آری آری بوته گلریز را
جاروی محراب سیما می کنم

در مسیر جاده سینای عشق
طور را رقصنده پیدا می کنم

در غریب کوچه مستور عشق
با امید دیده ره وا می کنم

تا که گلگشت دل فرسوده را
از ضمیر سینه شیدا می کنم

والی بخت مرا سودای عشق
با انا الله ربط و حاشا می کنم


[ بازدید : 10 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:40 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

یعقوب خون گرفته چشمم به دید یار


در تنگ نای عشرت مردان زنده دار
سحر حلال دیدم و مستی عشق یار

در چشمه طلب کششی دیدم از وجود
واله شدم به عشق جوانان گوشه دار

یعقوب خون گرفته چشمم به دید یار
در بطن ماه مانده چهل روز روزه دار

خواهان جلوه گاه عبود پریوشان
مشتاق دید سلسله رویان سینه دار

از مسلخ وجود پریدم به لامکان
دیدم هزار والی سرمست چشمه دار


[ بازدید : 13 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:39 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

چه سحرها نخسبیدم و شبنم ریزان


ترک جسم ای دل غمدیده ندانی شرر است
روح را سرمدی و پیکر جان را خطر است

در تماشای وصالت پر پروانه نشان
می زنم خیمه به آتش اگرم رهگذر است

چه سحرها نخسبیدم و شبنم ریزان
به تماشای رخت ای گل غمرنگ سفر است

به مناجات تو آهی کشم از مجمر دل
تا به سوز دل من گوشه نشین را خبر است

واعظ نفس خودم غوطه خورد در غم عشق
دیده بینا شود و وسع درون نفس خور است

کاتبا نقش مزن صفحه دل را که ولی
خنده صبح ظفر دارد و جذب هنر است

هنر آموز دلا جلوه گری در جریان
می کشد راحت روحی که ز مأوا ظفر است


[ بازدید : 12 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:37 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

ای شکسته جسم تا کی منتظر


نیست در وادی دل جای بقا
کعبه دل هست مرات فنا

خسته راهی که شب پیموده ام
هست سودای جوانی در قفا

ای شکسته جسم تا کی منتظر
عاشق مستانه در حجب و لقا

در ترنم غرق و مهجور از جهان
شاد باش و سور در خوان ولا

والی فرخنده پی را خواستار
ای همای عرش ای شاه سما


[ بازدید : 13 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:36 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

خاک شو ای دیده بینای ما


خاک شو ای گوهر نفس وجود
سر بنه با عاشقان هر دم سجود

تا ببینی جمله عرش و کائنات
سر فرو آورده سر پا تا قعود

خادم اند در پیشگاه رب هو
جمله مسکینان و مهمانان عود


[ بازدید : 13 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:34 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]

در کارگاه هستی پیکر تراش صبح


مست نگاه شعله عشقت دوا کند
این سینه نهفته به دردت نوا کند

گل بوته وجود طبیعت سرای عشق
غم گیر سینه تب من را رها کند

پیکر تراش غنچه مه روی زلف یار
از چاه غم کمند نگاهت جدا کند

غم نیست تحفه کلماتت مسیر حق
آلاله وجود دلی را شفا کند

در کارگاه هستی پیکر تراش صبح
نقش طلوع حسن قدت را ضیا کند

سیمرغ پر کشیده ز قاف جنون عشق
ما را ولی به عشق وجودت ندا کند


[ بازدید : 10 ]

[ يکشنبه 27 اسفند 1396 ] [ 8:32 ] [ ولی اله بایبوردی ]

[ ]